شادیت مبارک باد 
" میتونی باور کنی؟نه ...نمی تونی .. نمی تونی اومدنشو باور کنی ..خدا جون نکنه خوابم؟نکنه همه ی اینا فقط یه رویاس؟ اما خدا
اگه خوابم ...اگه رویاس بذار تا ابد بخوابم...نمی خوام از این خواب بیدار بشم ...
         
پدر میگه پیش چشم آدم آواره گلها بوی کاگل می دهد .. منم یه آواره اما ..منم تا قبل از مهر تشخیص بوی گل و کاگل برام سخت بود
اما باور کن ...باور کن ..هوا سرده ...آره ...اما بهاره ....یه ماهه که بهاره ..یه ماهه که قلبم از خواب زمستانی 18 ساله بلند شده...
یه ماهه که صبح شده ...خوشحالم هیچی نشده دلم برای سرمای زمستون تنگ شده .....دوست دارم همیشه بهار باشه ...
دوست ندارم از دستش بدم ...دوست دارم بلند شم و برم بالای بلند ترین تخته سنگ دلم و داد بزنم ....همه چی تموم شد ....
اما من کسی نیستم که به قطره اکتفا کنم ...فاصله قطره تا دریا فقط چند هزار قطره .... دوست دارم برگردمو دوباره پشت سرمو
نگاه کنم ...اما طفلی قلبم چه گناهی کرده ؟ دوست ندارم دوباره قلبشو بشکنم ...18 سال تنها چیزی که بهش ماسید رنج و غم بود
سرما بود ...من بودمو یه قلب یخی پس بذار این بارم بگم ...دوست دارم برم بالای بلند ترین قله قلبمو سر خودم فریاد بزنم
قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته ...نکن گلایه از فلک این کار سرنوشته...
بذار برات از زمستون بگم ...تاریک بود ....سرد بود ...تا پدر بود ...امید بود .. شب بود ...زندگیم این بود که هر روز انتظار شب و بکشم
شب با نگاه به ستاره های اطرافیانم حسرت ستاره غروب کرده خودمو بکشم ... زمستون منو توی خودش جا داد اما آسمونش هیچ وقت
ستاره منو توی خودش جا نداد ....جا داد...اما اونو همراه خورشید کرد تا هیچ وقت دیده نشه ..هر روز صبح با طلوع خورشید طلوع میکرد
و با طلوع ستاره های آدما غروب می کرد..همیشه توی شب دنبال پر نور ترین ستاره می گشتم ...بغض گلومو میگرفت ...دلم میخواست
داد بزنم ...اگه امید بود ..اگه پدر بود ...اگه قسمت نبود ...اگه هر روزم سفید و هر شبم سیاه نبود ..اگه بهار بود ..همه ستاره منو میدیدن ..
همه دلشون می خواست ستاره منو داشته باشن ...اما حیف که توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره ...اما وقتی نوبت ماست آسمون
جایی نداره ...اما یه روز عصر که خنجر غروب خورشید دل آسمونو خونی کرده بود و من با حسرت انظار بالا اومدن ستاره ها رو می کشیدم ...
دیدم یه خورشید از غرب طلوع کرد ...پر نور تر از خورشید ...همه جا روشن شد ....دوباره روز شد ....بغضم ترکید ...های های که آسمون
ارزشی واسه حسرت انتظارم قائل نیست ...پیش خودم فکر میکردم آسمون چقدر باید نا شکیب بوده باشه که دوست نداره شب
و تاریکی و نشونم بده ..اشکام چهرمو خیس و چشمامو بسته کرده بود ...از لای چشمای پف کردم سو سو نور تو میومد ...
نور نزدیک ترو نزدیکتر میشد ...توی تنم حسی داشتم که هیچ وقت مثلشو نداشتم ..احساس گرما!!توی زمستون؟؟؟نه خواب بود ...
صدای شکستن یخ قلبمو حس میکردم ...دیگه مجبور نبودم برای اینکه سرمای زمستون از پا درم بیاره دستمو دورم حلقه کنم ...
ستاره نزدیک و نزدیک تر شد ..اومد درست بالای سرم ..مثل التماس بچه های سر راهی از ته دل التماس میکردم که جلوتر نره ...
اما نرفت ...چشمای خیسمو به زور باز کردمو زل زدم توی ستاره ...دو تا چشم توشون دیدم" ...آره ....آره ...آشناست ...چشمای خودمه"
درخشش ستاره اون قدر جذبم کرده بود که فراموش کردم به اطرافم نگاه کنم ... از دیدن ستاره که سیراب شدم خواستم سر به برفا بذارم
و خدا رو شکر کنم ...چشمامو بستم ...سرمو گذاشتم زمین اما چرا زمین اینقدر سفت شده بود ؟؟چشمامو باز کردم ..برفی نبود ..
دیگه همه جا سفید نبود ...زندگیم رنگارنگ بود ....از سبز... اما چی شده بود ؟یه دفعه توی قلبم یه کلمه موج زد....."بهار"
حالا یک ماهه که بهاره ....بهارومد و گفته که ترکم نمیکنه..گفته اگه سرمای قلب زمستونیم اذیتش نکنه ...اگه پاییزو تابستون اجازه بدن
همیشه پیش منه زمستونی می مونه ...
ای کاش بهار می دونست ...کاش میدونست برای اینکه زمستونو از خودم راضی نگه دارم چه کارا که نکردم ..اما حیف ..
من تنها حرفی که میتونم به بهار بزنم همینه :
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم .....چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
|